مسافرت شمال قسمت 3
سلام جیگرم...
واما ادامه مسافرتمون بعد از عروسی ساعت 12 بود که از املش راه افتادیم بریم ساری تقریبا 3 ساعت از راه رو رفته بودبم که پدر گفت دیگه نمی تونم رانندگی کنم که یه جایی ماشین رو نگه داشتیم و خوابیدیم تا ساعت 7 صبح اسمش یادم رفته کدوم شهر بود که خلاصه صبحانه رو هم همون جا رفتیم یه کله پاچه جانانه خوردیم و راه افتادیم به طرف ساری سه روز هم ساری موندیم



ویلایی که تو ساری گرفته بودیم یه خورده تا دریا فاصله داشت واسه همین فقط یه بار رفتیم دریا ولی تو همون یکبار تا تونستی آب بازی کردی ...

اینجا هم رفته بودیم بازار ترکمن ها من داشتم بدلی جات می خریدم که شما و پدر هم داشتین این کلاه های سنتی رو تست می کردین منم دیدم خیلی بهت میاد یه عکس با کلاه از گرفتم 
عزیز جونم بعد چند روزی که بدون بابایی بودیم واقعا دیگه تحمل دوریشو نداشتیم بابایی هم همین طور
هر چند ساعت یک بار زنگ میزد می گفت دیگه بیاین دیگه دلم واستون تنگ شده ماهم که بد تر از اون
واسه همین تصمیم گرفتیم راه برگشت رو بندازیم از تهران بریم که نزدیک تر بود بعد سه ساعت که راه
افتاده بودیم رسیدیم خونه علی رضا جون اینا و شام رو خوردیم هممون خیلی خسته بودیم ولی شما بازم
انرژی داشتی واسه شیطونی از آب بازی تو شمال سیر نشده بودی که با علی رضا رفتی حموم و یه
ساعتی اب بازی کردین ولی همین بیرون اومدی تا میمی خوردی خوابیدی صبح هم ساعت 8 صبحانه رو
خوردیم و ساعت 9.30عازم خونه شدیم وقتی رسیدیم خونه تا بابایی رو دیدی از خوشحالی هزار بار
بوسش کرده بودی و از بغلش پایین نمی اومدی خلاصش که خییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی بهمون
خوش گذشت ولی همش دلمون پیش بابا بود ایشالا دفعه بعد باهم میریم ....

عشقم موقعی که ما شمال بودیم بابا این عروسک باب اسفنجی رو برات خریده بود آخه عاشقشی اینجا
هم می رفتیم بیرون که شما اولین بار صندلی عقب ماشین تنها نشستی همون جا هم خوابیدی 



مسافرت شمال قسمت 3
